بعضی پروندهها فقط یک پرونده نیستند؛
بخشی از زندگی که در ذهن و قلبمان ماندگار میشوند و هر بار که به آنها فکر میکنیم، معنای واقعی مسئولیت اجتماعی را به یادمان میآورند. این روایت یکی از همان پروندههاست؛ روایتی که هنوز پس از سالها، با یادآوری آن اشک شوق در چشمانم حلقه میزند.در سالهای نخست خدمتم در اورژانس اجتماعی، گزارشی درباره خانوادهای دریافت کردیم که والدین آن درگیر اعتیاد بودند و رفتوآمد افراد نابهنجار به منزلشان، محیطی ناامن و آشفته برای زندگی فرزندشان ایجاد کرده بود. در میان این همه آشفتگی، دختری ۱۰ ساله زندگی میکرد؛ کودکی که هیچ نقشی در انتخاب شرایط زندگیاش نداشت.
چندین بار به منزل مراجعه کردیم. هر بار مطمئن بودیم کسی در خانه حضور دارد، اما در را به روی ما باز نمیکردند. روز بعد دوباره مراجعه کردیم. این بار دختربچه در را باز کرد. والدینش خانه نبودند. هنوز هم نگاه آن کودک را فراموش نکردهام؛ نگاهی که در عین کودکی، خستگی سالها رنج را با خود داشت.فضای خانه گویای همه چیز بود. دیوارها، وسایل و سکوت سنگین خانه، روایتگر زندگیای بودند که زیر بار آسیبهای اجتماعی فرسوده شده بود. با کودک گفتوگو کردیم و اطلاعات اولیه را به دست آوردیم. اما چیزی که بیش از هر چیز توجهم را جلب کرد، هوش، ادب و علاقه او به درس و مدرسه بود. پشت آن ظاهر نحیف و زندگی آشفته، استعداد درخشانی پنهان شده بود.
ساعاتی بعد گزارشی از کلانتری دریافت کردیم. والدین کودک به اتهام سرقت تحت تعقیب بودند و احتمال بازداشت آنها وجود داشت. در جلسهای که با مسئولان مرتبط داشتیم، پیشنهاد شد کودک تحت مراقبت بهزیستی قرار گیرد تا والدین زندانی شوند. اما ذهن من مدام به همان دختر بازمیگشت.نمیتوانستم از فکر او بیرون بیایم. احساسی عمیق در درونم میگفت این کودک آیندهای متفاوت دارد؛ آیندهای که نباید قربانی اشتباهات والدین شود. باور داشتم اگر خانوادهاش فرصتی دوباره پیدا کند، شاید بتوان سرنوشت این کودک را نیز تغییر داد.پس از فراز و نشیب های قوانین و بخش نامه های اداری ،هر چند رایزنیها دشوار بود، اما در نهایت همه پذیرفتند که این خانواده شایسته یک فرصت دیگر است.روز بعد همراه سایر دستگاههای ذیربط به منزل مراجعه کردیم. باز هم در را باز نکردند. پس از بررسی مشخص شد والدین از طریق پشتبام قصد فرار دارند. پلیس وارد عمل شد و آنها دستگیر شدند. اما این پایان راه نبود؛ آغاز یک مسیر تازه بود. با همکاری خانواده والدین به کمپ ترک اعتیاد منتقل شدند تا برای بازگشت به زندگی سالم تلاش کنند.در مدت حضور آنها در کمپ، دخترک نزد عموی خود زندگی میکرد. تلاش کردم با کمک خیرین ، شرایطی فراهم شود که او کمبودی احساس نکند و بتواند با آرامش به تحصیل ادامه دهد. هر بار که وضعیتش را پیگیری میکردم، امیدم بیشتر میشد که آیندهای روشن در انتظار اوست.چند ماه بعد، بانویی وارد اتاقم شد. با لبخندی آرام سلام کرد. هرچه نگاهش کردم، او را نشناختم. وقتی خودش را معرفی کرد، برای لحظهای مبهوت ماندم. او همان مادر آن کودک بود.دیگر خبری از چهره خسته و ناامید گذشته نبود. زنی را میدیدم که دوباره زندگی را پیدا کرده بود. برق امید در چشمانش موج میزد و از آینده سخن میگفت. در آن لحظه، تمام خستگیها، پیگیریها و نگرانیهای آن روزها از یادم رفت. احساس کردم خداوند زیباترین پاداش را به من نشان داده است؛ دیدن دوباره جان گرفتن یک خانواده.امروز سالها از آن ماجرا میگذرد. آن خانواده با تلاش، حمایت و پشتکار توانستند زندگی خود را از نو بسازند و اکنون از کاسبان خوشنام شهر هستند. اما زیباترین بخش این داستان، سرنوشت همان دختر کوچکی است که روزی باآسیبهاومحرومیتها زندگی میکرد.او امروز دانشآموز مدرسه تیزهوشان است؛ دختری موفق، باانگیزه و امیدوار که رؤیاهای بزرگی در سر دارد.هر بار که او را میبینم، به یاد آن روز میافتم که پشت درِ خانهای پر از آسیب ایستاده بودیم و هیچکس در را باز نمیکرد. آن روز نمیدانستم پشت آن در بسته، آیندهای روشن منتظر یک فرصت برای شکوفا شدن است.این پرونده به من آموخت که گاهی نجات یک کودک فقط نجات یک نفر نیست؛ نجات یک خانواده، نجات یک نسل و ساختن آیندهای بهتر برای جامعه است. آموخت که حتی در تاریکترین لحظههای زندگی انسانها نیز میتوان روزنهای از امید پیدا کرد؛ روزنهای که اگر به موقع دیده شود، میتواند سرنوشتها را تغییر دهد.و امروز، هر بار که موفقیت آن دختر را میبینم، با تمام وجود باور میکنم که هیچ تلاشی برای حمایت از کودکان بینتیجه نمیماند و هیچ امیدی، هرچقدر کوچک، بیهوده نیست
مریم پریشان مددکار اورژانس اجتماعی سرایان
#مدیریت_رسانه_و_روابط_عمومی_بهزیستی_سرایان#مهر_آوا_رسانه_اطلاع_رسانی_بهزیستی_سرایان












نظر شما